تبليغاتX
پٍـستوی عشق

 کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد

افتاب دیدگانم سرد میشد

اسمان سینه ام پر درد میشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد

چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم

کاش چون پاییز بودم 

 

دلم امروز بی رنگ است هوایش افتابی نیست


کمی تا قسمتی غمگین دلم امروز طوفانی ست

دل پاییزی ام امروز گرفته ابری است و سرد


تمام کوچه های او پر است از برگ های زرد

 

 پاییز ای مسافر خاک الوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غربت تیره و خاموشت

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من اغوشت

 

 در ان هنگام که دستان نسیمی سرد

ز روی سنگفرش هر خیابان

می برد پوسیده برگی زرد

در این اندیشه می مانم

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت

تن زرد فروپاشیده من را

کدامین باد خواهد برد ؟

 

خواستم آن ابدیت من باشم

اما فراموش کردم که من آن برگ سبزی هستم

که با اولین پاییز زرد می شود

 

  زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

  شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری ست که عاشق شده است

     

  خداوندا غرورم را شکستند

پل سبز عبورم را شکستند

  چه بی رحمانه در این پاییز و غربت

دل سنگ صبورم را شکستند

    

از نظر من پاییز بهترین فصل خداست

برگها برای سرسبزی بهاری دوباره فدا می شوند

هوای ابر پاییزم ، به آسانی نمیبارم

ولی با تو فقط با تو ، هزاران گفتنی دارم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

امیدوارم توی فصل قشنگ پاییز

هر یك برگي كه از درخت می افته

یه دونه از غم های توی دلت كم بشه

و دیگه هیچ وقت ناراحت نباش

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 14:4 |

 زنی فال مرا می دید و می گفت:

 مردی جذاب خوابت را ربوده ست!

 به نقش قهوه می بینیم که دیریست

چراغ افروز رویای تو بوده ست!

 رخش زیباست بالایش بلند است

 نگاهی سخت افسونکار دارد

 تو را سرگشته می خواهد همه عمر

وزین سرگشتگان بسیار دارد!

 فریبش را مخور خوش خط و خالی ست

 از او تا پای رفتن هست بگریز !

 به دستان بلا ریزش میاویز !

ز لبخنده بلا خیزش بپرهیز !

 سرت را گرم می دارد به امید

 دلت را نرم می سازد به نیرنگ

 مدامت می دواند تشنه بی تاب

وفا دور است از او فرسنگ فرسنگ

 به او گفتم مرا از ره مگردان !

 که هیچت نقش مهری در جبین نیست !

 اگر هم راست می گویی مرا عشق

چنین فرماید و راهی جز این نیست !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 14:1 |

 به نام خدا

باز می نویسم از یک احساس در قلبم که مرا دیوانه کرده

برایت چه بنویسم

از مهری که در رودخانه ی قلبم جارسیت

یا از طوفان سهمگینی که در قلبم غوغایی به پا کرده

یا از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تورا در خود جای داده

ای مهربانترین دفترم صد برگ دارد

و من هر صفحه را با نام تو و یاد تو پر کرده ام

و سر انجام به زیباترین نکته ی هستی رسیده ام:

غمم دریاست

  پیش روی من تا چشم یاری می کند ... دریاست

چراغ ساحل اسودگی ها در افق ... پیداست

 

نه مرد قلندر نه آتش پرستم

فقط با خیالت شبا مست مستم

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:57 |

من چنان ایینه وار در نظر گاه تو ایستادم پاک که چو رفتی ز برم

چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند در خیال و نظرم

غیر اندوهی در دل غیر نامی بر زبان

جز خطوط گم و نا پیدایی در رسوب غم روزان و شبان

من در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیر لب باز تو را می خوانم

دائم اهسته به نام

 

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:53 |

..:: سیزده خط برای زندگی ::..

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .



+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:16 |

خیلی سخته که تو پاییز با غریبی آشنا شی               اما وقتی که بهار شد یه جوری از اون جدا شی

خیلی سخته یه غریبه بیاد به دلت بشینه                   اما بعد بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...تنهائی رو دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهائی رو دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.

تنهائی رو دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست.

تنهائی رو دوست دارم چون خدا هم تنهاس.

،تنهائی رو دوست دارم چون در خلوت و تنهائیم در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند.

حالا میگم این اشتباه بزرگیه... در جمع هست که میشه یکدیگر رو بهتر بشناسیم و خوب رو از بد تشخیص بدیم.خدا ما رو داره ما هم اون رو داریم پس هیچ وقت تنها نیستیم.ما باید همیشه با هم باشیم و شاد زندگی کنیم...افسرده هم نباشیم

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:15 |

 

زندگی اجبار است* سوختمو ساختم*

مرگ انتظار است* با منی با من بمان تا*

عشق یک بار است* سرودعشق راباتودرامیزم

جدای دشوار* اری اغازدوست داشتن است

فکر تو تکرار است گرچه پایان راح ناپیداست

اگررفتم تو یادم کن من دگر به پایان نیندیشم

اگرمردمتوخاکم کن که همین دوست داشتن زیباست

اگر مردم به مهرخود شادم کن



ابی تر از اینه ام

بی رنگ بمیرم

از تشنه نبودیم که

با سنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست

اینگونه غریبم

شاید که خدا خواست

که اینگونه بمیرم

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 13:11 |

من به مردی وفا نمودم که پشت پا زد به عشق و امیدم

هرچه دادم به او حلالش باد غیر از دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامم کرد؟؟؟

ز انچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش به خدا چیز دیگرم کم نیست

دگرم ارزوی عشقی نیست بیدلان را چه ارزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم دل اشفته حال غافل را.........

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 11:54 |

  ارزویی ست مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد

 

 هر دم آن مرد ..... را  با غم و اشک و فغان خواهد

 

 به خدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش

 

 سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش

 

 شب در اعماق سیاهی ها مه چو در هاله ی راز اید

 

 نگران دیده به ره دارم شاید آن گمشده باز آید

 

 همه وقت و همه وقت دلم آن گمشده را می جوید

 

 زین همه کوشش بی حاصل عقل سرگشته به من می گوید :

 

 زن بدبخت دل افسرده ببر از یاد دمی او را

 

 این خطا بود که ره دادی به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن کسی را که تو می جویی کی خیال تو به سر دارد ؟

 

 بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دارد

 

 می روم تا که عیان سازم راز این خواهش سوزان را

 

 نتوانم که برم از یاد هرگز آن مرد ..... را

 

+ نوشته شده توسط یسرا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 14:22 |

عشق یعنی بعبارتی کشیدن انتظار عشق یعنی بعبارتی که ماندن، نه فرار اگه تو انتظار کشیدنات معنی عشق رو فهمیدی بدون که عشق پاکی داری اگه توی انتظار به مشکل برخورد کردی و فرار نکردی و موندی بدون که یه دل داری که وسعتش از زمین تا حریم کبریاست

     

شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن

     

باشه برو من هم ميرم اما بدون اوني که تو رو دوست داره هيچ وقت تو رو ترک نمي کنه

    

از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت

      

وقتي نياز به عشق داري عاشق مشو بلكه زماني عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي تقسيم كني

      

سرنوشت ننوشت ، گرنوشت بد نوشت اما باور کن سرنوشت را نمی توان از سر نوشت

     

مرد بغال از من پرسيد چند من خربزه مي خواي؟گفتم دل خوش سيري چند؟

     

ان امانتي که خدا بر دوش اسمان و زمين گذاشت و از پذيرفتنش سر باز زدند عشق و طاعت و معرفت نيست, مسئوليت ساختن خويش است

      

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

      

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/ بهر یک گل منت صد خار می باید کشید/ من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/ بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید

      

خنده بر لب ميزنم تا کس نداند راز دل ....ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت

      

دیگران را ببخش نه به این خاطرآنکه آنها لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این خاطر اینکه تو لیاقت داری آرامش داشته باشی

     

به روي گونه تابيدي و رفتي...مرا با عشق سنجيدي و رفتي..تمام هستي ام نيلوفري بود...تو هستي مرا چيدي و رفتي

    

عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود

     

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

  

غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

      

زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

     

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

     

تو را برای وفای تو دوست می دارم******وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است

      

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: \"سر سبزی که بر باد می رود

      

عشق چون مسافري است كه با هواپيماي نگاه وارد فرودگاه دل مي شود

  

در ميان همه گلها گشتم و عاشق نشدم تو كه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

     

تا با غم عشق تو مرا كار افتاد بيچاره دلم در غم بسيار فتاد بود بسيار فتاده بود در غم عشق اما نه چنين زار كه اينبار افتاد

     

زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

      

در بیابان گر سرگردان شوم بهتر است که در وطن اسیر نامردان شوم

      

میدونم دنیا دیگه جای دلم نیست میدونم زندونیم تو قلب ابلیس میدونم باید برم بی تواز اینجا واسه من نمی شه گونه ای خیس

     

دمهای بد باید یه روز بشینن زجر تنهایی شونو حتما ببیننن تا بدونن زندگی اینه همیشه زنده بودن و شکستن مثل شیشه تقدیم به مونا از تهران

      

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم وتو شیرین. زندگی جواب داد:جون من دروغم و تو حقیقت

      

عشق زندگيست: هر وقت احساس كردي عاشقي بدان كه ميخواي زندكي كني

     

قلبت طاقتم را