کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد
افتاب دیدگانم سرد میشد
اسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد
چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم
کاش چون پاییز بودم
دلم امروز بی رنگ است هوایش افتابی نیست
کمی تا قسمتی غمگین دلم امروز طوفانی ست
دل پاییزی ام امروز گرفته ابری است و سرد
تمام کوچه های او پر است از برگ های زرد
پاییز ای مسافر خاک الوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غربت تیره و خاموشت
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من اغوشت
در ان هنگام که دستان نسیمی سرد
ز روی سنگفرش هر خیابان
می برد پوسیده برگی زرد
در این اندیشه می مانم
اگر روزی بیفتم از دو چشمانت
تن زرد فروپاشیده من را
کدامین باد خواهد برد ؟
خواستم آن ابدیت من باشم
اما فراموش کردم که من آن برگ سبزی هستم
که با اولین پاییز زرد می شود
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری ست که عاشق شده است
خداوندا غرورم را شکستند
پل سبز عبورم را شکستند
چه بی رحمانه در این پاییز و غربت
دل سنگ صبورم را شکستند
از نظر من پاییز بهترین فصل خداست
برگها برای سرسبزی بهاری دوباره فدا می شوند
هوای ابر پاییزم ، به آسانی نمیبارم
ولی با تو فقط با تو ، هزاران گفتنی دارم
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم
امیدوارم توی فصل قشنگ پاییز
هر یك برگي كه از درخت می افته
یه دونه از غم های توی دلت كم بشه