تبليغاتX
پٍـستوی عشق

  

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
 بالاخره هرطور که بود موضوع رو
پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
 بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه
طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.


 فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که
یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه
. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
 هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی
رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
 من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و
راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون.
 روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم
قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
 به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من
خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
 دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می
نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی
ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!

 

+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 22:34 |

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

 

" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 9:41 |

 سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:? من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

 

+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 9:39 |

خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف نمی‌زنند

 

این موضوع که «خانم‌ها بیشتر از آقایان حرف می‌زنند» به صورت یک «باور» بین مردم در‌آمده است. خود من هم تا همین چند لحظه پیش این‌طور فکر می‌کردم که خانم‌ها «حراف‌تر» یا «خوش‌صحبت‌تر» از آقایان هستند. اما

 

اما تحقیق علمی که در تابستان 2007 در دانشگاه آریزونا انجام گرفت نشان می‌دهد این باور درست نیست و دست‌کم جامعه آماری که این تحقیق روی آن انجام شده نشان می‌دهد که زن‌ها فقط 3٪ بیشتر از مرد‌ها حرف می‌زنند.

 

این تحقیق نشان داد به طور میانگین یک زن 16215 کلمه در روز و یک مرد 15669 کلمه در روز حرف می‌زند. کم‌حرف‌ترین فرد گروه حدود 500 کلمه در طول روز حرف زد و پرحرف‌ترین مرد 47000 کلمه در یک روز (بیچاره زنش!)

 

خانم آلیس فرید زبان‌شناس اعتقاد دارد باور عمومی به این‌که خانم‌ها زیاد حرف می‌زنند به نوعی محصول فرهنگی جوامع مردسالار است و به هدف کم‌ارزش جلوه دادن حرف‌های زنان شکل گرفته است.

 

این باور به مردها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید مرد خوش‌حالی باشد باید کم حرف بزنید» و به زن‌ها تلقین می‌کند «اگر می‌خواهید زن خوش‌حالی باشید باید زیاد حرف بزنید».

 

اما آقای جیمز پنه‌بکر از دانشگاه تگزاس نظر دیگری دارد. به گمان او خانم‌ها هنگام بحث‌ برسر موضوعات مورد اختلاف بیشتر از آقایان حرف می‌زنند و آقایان این موارد استثنایی را به کل موارد تعمیم می‌دهند و فکر می‌کنند خانم‌ها همیشه بیشتر حرف می‌زنند.

 

نکته جالب دیگر این‌که این تحقیق نشان داده است که زنان هنگام صحبت کردن از تعداد بیشتری «ضمیر» مانند «من» یا «آن‌ها» استفاده می‌کنند در حالی‌که مردان تمایل بیشتری به استفاده از «اسامی» دارند. در ضمن به نظر می‌رسد اختلاف اصلی میان «زن» و «مرد» نیست و  کم‌حرفی یا پرحرفی بیشتر به «درون‌گرا» یا «برون‌گرا» بودن افراد مربوط می‌شود.

 

مساله این نیست که افراد چقدر حرف می‌زنند یا نمی‌زنند، مساله این است که افراد چقدر خوب گوش می‌دهند. پائولا هال

 

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 12:12 |

 آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین
چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!!
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به  10  تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!! لووول
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط یسرا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 13:38 |

خدايا چه دور شده ام از تو

و چه كودكانه

مهر پدرانه ات را

از سر كودكي

ناديده ميگيرم

ببخش

و چو ن هميشه

كودكت را پشتيبان باش

خدايا خاري است در ذهن ناقصم

كه جز تو كسي را ياور نپندارم

و اين ذهن سركش

جز با ياري تو آرام نگيرد

خدايا پاهاي فرزندت

نا اميدانه در پي يافتن مفر زندگاني خويش

 سرگردان مانده است

خدايا ميدانم كه

نامه ام را نانوشته ميخواني

و هزار ناگفته مرا مينويسي

تنها  ياري تو اميد بخششبهاي زندگاني من ناچيز است

خدايا

دستهايم را رها نكن  

+ نوشته شده توسط یسرا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:4 |

بارانم سلام از الان میخوام توی این وبلاگ جدیدم برات بنویسم اونجا دیگه لو رفته بود انگار خیلی ها بهش سر میزدند

نامحرما زیاد شده بودند میخوام فقط من باشم و تو من مینویسم و تو میخونی تو جواب میدی و من میشنوم      

این در جوابه حرف های دیروزته

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها ستاره يكي

 

 از اون ستارههاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب ميكنه 

         

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند ميكني و اون ستاره رو اونقدر تماشا م كني تا 

 

  بلاخره به خواب ميري 

                                                                         

اما يه شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست

 

اون موقع است كه تمام غم هاي دنيا هري ميريزه تو دلت

                                 

بعد از اون شب تا مدت ها ديگه سرت رو رو به اسمون بلند نميكني

                   

تا بلاخره بهد از مدت ها مي فهمي با رفتن اون ستاره بازم زنده اي....

               

باز هم زندگي مي كني ....                                                                       

نفس ميكشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره  

                                         

پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليون ها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني

 

                         بعد از اون تصميم هر شب ميري و يكي از اون ستاره هاي خيلي 

 

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب ميري و مي بيني اثري از اون ستاره نيست             

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نميشي و باز ميري سراغ يه ستاره زيباي ديگه. 

     

همشون ميرن تا اين كه نوبت ميرسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره.

 

اما آخرين ستاره هرگز از بين نميره ....  

                                                  

چون تو با نهايت وجود دوسش داري.    

+ نوشته شده توسط یسرا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 13:34 |
با درد بساز چون دواي تو خداست
      در کس منگر که آشناي تو خداست
            گر بر سر کوي عشق او کشته شوي
                      شکرانه بده ٬ که خونبهاي تو خداست


هر   آن   کـه   جانب  اهل  خدا  نـگـه  دارد 
خداش   در   همـه  حال  از  بلا  نـگـه  دارد 
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست 
کـه    آشـنا    سخـن    آشـنا    نگـه    دارد 
دلا   مـعاش  چنان  کن  که  گر  بلـغزد  پاي 
فرشتـه‌ات   بـه   دو   دست  دعا  نگه  دارد 
گرت  هواست  که  معشوق نگسـلد پيمان 
نـگاه    دار    سر    رشـتـه   تا   نـگـه   دارد 
صـبا   بر   آن   سر   زلـف  ار  دل  مرا  بيني 
ز   روي   لطـف  بگويش  که  جا  نـگـه  دارد 
چو  گفتمش  که  دلم را نگاه دار چه گفـت 
ز   دسـت   بنده  چه  خيزد  خدا  نگـه  دارد 
سر   و  زر  و  دل  و  جانـم  فداي  آن  ياري 
کـه   حـق   صحبـت   مهر   و  وفا  نگه  دارد 
غـبار   راه   راهگذارت   کجاست   تا  حافـظ 
بـه     يادگار     نـسيم    صـبا    نـگـه    دارد 

+ نوشته شده توسط یسرا در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 21:50 |
بعد از چند روز امشب وقت کردم یه سر به وبلاگم بزنم و نظرهای دوستامو بخونم و البته جواب بدم.دوست دارم در مورد اتفاقات روزانه تو وبلاگم مطلب بزارم پس اگه پایه این  نظر یادتون نره.

تو یه شرکت خصوصی با حدود ۲۳۰ نفر کارگر و کارمند کار می کنم البته قسمت فروش و مسئول فروشم.کنار دست حاج آقا که همون مدیر فروش و رئیس هیئت مدیره شرکته کار می کنم البته تو دفتر.همکارای خوبی دارم البته یه مدیر مالی داریم که هیچ کدوم بچه ها باهاش جور نیتند و پشتش صفحه می ذارن با این که جوونه اما همیشه با خونسردی وحشتناکی کار می کنه و همین مهم و البته بی خیلی های کنارش اعصاب بچه ها رو خط خطی می کنه.

این هفته حاج آقا رفته بود مسافرت و همه کارهای فروش بعهده من بیچاره گذاشته شده بود.خدا رو شکر هفته به خیر گذشت و فردا حاج اقا میادش.

وای کاردارم اگه وقت کردم بر می گردم.

+ نوشته شده توسط یسرا در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 21:36 |