تبليغاتX
پٍـستوی عشق

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم  

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب

دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار

اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

+ نوشته شده توسط یسرا در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 17:54 |

سلام، در روزگاری که بهار، دامن دامن گل های عشق و زندگی را بر بسیط خاک، پهن کرده و هر نفس که فرو میدهیم مفرح ذات است و نشاط آور جان، باید که قدر بدانیم این ایام فرخنده را چرا که چرخ گردون هیچ عهدی نبسته که به آن وفادار بماند. هیچ معلوم نیست که این دم که فرو دهم برآرم یا نه؟ اما با بهار باید زندگی کرد و نگاه بهاری به آسمان و زمین و کوه و دریا نگریست. اولین آموخته ما از بهار، زیبائیست. زمین و زمان سبز و غزلخوان است.

یکی می گفت: شب  در حال رفتن است و دیگری می گفت صبح در راه هست هر دوی آنها درست می گفتند اما در جمله دوم بارقه هایی از امید و آرزو موج می زند که نشاط آور است. برای اینکه زندگی با طراوتی داشته باشیم باید بدنبال چیزهای تازه بود. حرفهای نو و بدیع را یاد بگیریم و در زندگی به کار ببندیم که یادگیری چیزهای تازه باعث خلاقیت است و وقتی خلاقیت تولید شد، نوآوری هم بوجود می آید و بهار زمان خلاقیت و نوآوری است زمان سرمستی و شوریدگی است.

بسیاری از ما اینگونه تصور می کنیم که ستاره شانس و اقبال ما در آسمانهاست و حتما بسیار شنیده اید که کسی از سر گله و شکایت بگوید: من در هفت آسمان یک ستاره هم ندارم.!

اینکه جای ستاره ها همیشه در آسمانهاست هیچ جای شکی نیست اما یادمان باشد ستاره شانس در آسمانها نیست. بلکه روی زمین و بدنبال انسانهای پرتلاش و با اراده است. بدنبال کسانی که قلبهایی سرشار از عاطفه و عشق دارند و چهره های نورانی شان هرگز بدون تبسم نیست. این جمله را شاید بارها و بارها شنیده باشید که: "من همین جوری هستم" یا "من همینم که هستم" و منظورش این است که شما باید منو همین جوری قبول کنین، بد و خوب با هم و یا بدتر از این ... یعنی من نمی توانم رفتارمو تغییر بدم و خلاصه کلام با زبان بی زبانی می گه: "باید منو تحمل کنی".

چرا باید تحمل کنیم، بهار فصل تغییر و دگرگونی هاست. فصل نقطه سرسطر و آغاز عاشقیست. وقتی می شود زندگی را با عشق این همه زیبا و دوست داشتنی کرد چرا با قهر، دعوا و ...

ما باید همیشه به دنبال شادی بگردیم چرا که غم ها چه بخواهیم چه نخواهیم خودشان به سراغ ما می آیند و مار را پیدا خواهند کرد. امروز را دریاب و سرخوش و رندانه به کار دل بپرداز.

زندگی، شوق رسیدن به همان فردائیست که نخواهد آمد.

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست.

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. فردا طلوع خواهد کرد، حتی اگر ما نباشیم.

فرزانه ای می گفت: اکتشاف عبارت است از مشاهده چیزی که همه اونو دیده اند و بی اعتنا از کنارش عبور کرده اند.

اما مکتشف کسی است که اونو دیده و به او فکر کرده است. با این نگاه گفتگوی خار و گل را بخوانید.

 

غنچه از خواب پرید                             و گلی تازه بدنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام             و جوابی نشنید

                              خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت                          گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک                 گل سراسیمه زوحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید                و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید                             خار با شبنمی از خواب پرید

                              گل صمیمانه به او گفت سلام

+ نوشته شده توسط یسرا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 10:55 |
اگرباران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم...
اگراشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم...
اگرگل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجودعزيزت ميکردم...
اگرعشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم...
ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق

بي احساس ترين کلمه بي تفاوتي است مراقب آن باش
دوستانه ترين کلمه رفاقت است از آن سو استفاده مکن
زيباترين کلمه راستي است با آن رو راست باش
زشت ترين کلمه دو رويي است يک رنگ باش

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........


 

+ نوشته شده توسط یسرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 18:16 |

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما باور کن نمی توان سرنوشت را از سر نوشت

كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شكسته ميخريم ...

 كفشاي پاره ميخريم ... اسباب كهنه ميخريم ...

 بي اختيار داد ميزنم : كهنه فروش قلب شكسته ميخري ....؟

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن:

اعتماد ، قول ، رابطه و قلب

زيرا وقتی اين ها می شکنند

 صدا ندارند !

 ولی درد بسياری دارند.

 

 

+ نوشته شده توسط یسرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 16:58 |

سلام به همه دوستان عزیز و مهربانم

دو باره معجزه آب  و  آفتاب  و زمين

شکوه جادوی رنگین کمان فروردين

شکوفه  و  چمن و  نور  و  رنگ  و  عطر  و

 سرود سپاس بوسه و لبخند  و  شادباش  و درود

دو باره چهره  نوروز  وعيد

دو باره  شادماني ، عشق  و  اميد  

فرارسيدن عید نوروز و  آغاز سال  نو  را  به  همه عزیزان  شاد باش  ميگويم. برايتان  تندرستي  و  نيک روزی  در  سال  نو  آرزو  دارم.  باشد که  سالي

  سرشار  از  سلامتی، شادی  و  کامروايي پیش   رو داشته باشيد

+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 12:16 |
 
 بيشتر ما با احساس تنهايي مواجهه شده ايم يا خواهيم شد.منظور حس بي كسي و بي پناهي و
 
رنجي ست كه ممكن است  بر اثر عوامل مختلف به دست بدهد.زماني كه كسي يا چيزي كه تكيه
 
گاه مان است را از دست مي دهيم... يا اينكه به تكيه گاهي نياز داريم و بدون تكيه گاه مي مانيم.
 
احساس تنهايي مي تواند دو نوع مثبت و منفي داشته باشد كه فعلا به جنبه ي منفي آن توجه مي
 
كنيم.
 
اولين نكته اين است كه ما از كودكي جفت ها يا رفقا را با هم ديده ايم و اين اوضاع را طبيعي و
 
بي كسي را غير طبيعي و رنج آور شناسايي كرده ايم.عادت كرده ايم كه هميشه چيزي را به
 
خودمان وصل كنيم يا چيزي و تعلقي و وابستگي داشته باشيم.پس ابتدا بايد در مورد پيش فرض ها
 
و عادت هاي خود تجديد نظر كنيم.
 
يك مسئله اساسي اين است كه به هنگام احساس تنهايي،مراقب و آگاه باشيم.وضعيت ذهني خود
 
 را تحت نظر داشته باشيم و به حماقت هاي خود و تجاوزات زندگي آگاه باشيم و وضعيف هاي
 
مختلف را به رسميت نشناسيم،بلكه سعي كنيم مسائل را مشاهده و درك كنيم تا بتوانيم كم كم از
 
گرداب وابستگي ها رها شويم.
 
ما كه در ميان موجي از عادت ها زندگي مي كنيم،براي هر رنجي ترياكي كشف كرده ايم.ولي هرگز
 
 به ريشه ي رنج ها توجه نكرده ايم.ما هميشه مي خواهيم فرار كنيم.ما نمي خواهيم خودمان را
 
ببينيم.نمي خواهيم به خودمان تكيه كنيم.نمي خواهيم خودمان را بسازيم و بشناسيم.ما
 
نمي خواهيم متحول شويم...
 
ما ياد گرفتيم كه توسط وسائل و مسائل مختلف براي خودمان هويت و شادي و زندگي خيالي خلق
 
كنيم! و با همين عادت ها رنج ها را نمي بينيم.خيالات و توهمات چشمانمان را كور كرده است.
 
ما براي رنج هاي خود به دنبال دليل و نشانه اي مي گرديم.هيچ دليلي براي رنج ها وجود ندارد.تنها
 
دليل رنج خودمان هستيم.ما ذهن خود را پرورش نداده ايم و با هرزگي و ولنگاري زندگي مي كنيم.ما
 
در حال توجيه كردنيم.ما نمي خواهيم درك كنيم.
 
نكته ي ديگر اين است كه آيا كسي مي تواند خوشبختي را به ما هديه بدهد؟و اگر مي تواند آيا اين
 
خوشبختي دائمي خواهد بود يا موقتي؟حقيقت يا توهم؟آيا اين وابستگي و استفاده از ابزارها و
 
 اشخاص براي آرامش و خوشبختي، خردمندانه است؟روزي كه وسيله يا شخصي نداشته باشيد چه
 
خواهيد كرد؟
 
انسان هاي ضعيف براي آرامش و شادي و رضايت از وسائل استفاده مي كنند،ولي خردمندان از
 
 همه ي جستجوها و وابستگي ها به دورند.
 
چرا هميشه مي خواهيم صورت مسئله را پاك كنيم؟به هر كاري دست مي زنيم،به جز خودسازي
+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 12:15 |
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز،پدر برایم به یادگار گذاشته است
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو،برابر هیچ کیکاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان
می آفریند
پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را
گرامی دار
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛و هیچ نوشدارویی،شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق در دستان اوست
او که نامش خداوند است
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او نوشدارو دارد،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد
زخمی پر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم،زیرا به یاد می آورد که سنگ نیستم
.....چوب نیستم،خشت و خاک نیستم، که انسانم
پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .
+ نوشته شده توسط یسرا در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 12:4 |