سلام، در روزگاری که بهار، دامن دامن گل های عشق و زندگی را بر بسیط خاک، پهن کرده و هر نفس که فرو میدهیم مفرح ذات است و نشاط آور جان، باید که قدر بدانیم این ایام فرخنده را چرا که چرخ گردون هیچ عهدی نبسته که به آن وفادار بماند. هیچ معلوم نیست که این دم که فرو دهم برآرم یا نه؟ اما با بهار باید زندگی کرد و نگاه بهاری به آسمان و زمین و کوه و دریا نگریست. اولین آموخته ما از بهار، زیبائیست. زمین و زمان سبز و غزلخوان است.
یکی می گفت: شب در حال رفتن است و دیگری می گفت صبح در راه هست هر دوی آنها درست می گفتند اما در جمله دوم بارقه هایی از امید و آرزو موج می زند که نشاط آور است. برای اینکه زندگی با طراوتی داشته باشیم باید بدنبال چیزهای تازه بود. حرفهای نو و بدیع را یاد بگیریم و در زندگی به کار ببندیم که یادگیری چیزهای تازه باعث خلاقیت است و وقتی خلاقیت تولید شد، نوآوری هم بوجود می آید و بهار زمان خلاقیت و نوآوری است زمان سرمستی و شوریدگی است.
بسیاری از ما اینگونه تصور می کنیم که ستاره شانس و اقبال ما در آسمانهاست و حتما بسیار شنیده اید که کسی از سر گله و شکایت بگوید: من در هفت آسمان یک ستاره هم ندارم.!
اینکه جای ستاره ها همیشه در آسمانهاست هیچ جای شکی نیست اما یادمان باشد ستاره شانس در آسمانها نیست. بلکه روی زمین و بدنبال انسانهای پرتلاش و با اراده است. بدنبال کسانی که قلبهایی سرشار از عاطفه و عشق دارند و چهره های نورانی شان هرگز بدون تبسم نیست. این جمله را شاید بارها و بارها شنیده باشید که: "من همین جوری هستم" یا "من همینم که هستم" و منظورش این است که شما باید منو همین جوری قبول کنین، بد و خوب با هم و یا بدتر از این ... یعنی من نمی توانم رفتارمو تغییر بدم و خلاصه کلام با زبان بی زبانی می گه: "باید منو تحمل کنی".
چرا باید تحمل کنیم، بهار فصل تغییر و دگرگونی هاست. فصل نقطه سرسطر و آغاز عاشقیست. وقتی می شود زندگی را با عشق این همه زیبا و دوست داشتنی کرد چرا با قهر، دعوا و ...
ما باید همیشه به دنبال شادی بگردیم چرا که غم ها چه بخواهیم چه نخواهیم خودشان به سراغ ما می آیند و مار را پیدا خواهند کرد. امروز را دریاب و سرخوش و رندانه به کار دل بپرداز.
زندگی، شوق رسیدن به همان فردائیست که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست.
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. فردا طلوع خواهد کرد، حتی اگر ما نباشیم.
فرزانه ای می گفت: اکتشاف عبارت است از مشاهده چیزی که همه اونو دیده اند و بی اعتنا از کنارش عبور کرده اند.
اما مکتشف کسی است که اونو دیده و به او فکر کرده است. با این نگاه گفتگوی خار و گل را بخوانید.
غنچه از خواب پرید و گلی تازه بدنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه زوحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام

